ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

126

معجم البلدان ( فارسى )

در آغاز سرزمين يمن است . حاس ( با سين بىنقطه ) : در سرزمين مصر است . ابن ابى حصينه در قصيده‌اى چنين مىسرايد : و زمان لهو لالمعّرة ، مونق * بسيابها ، و بجانبى هرماسها أيام قلت لذي المودة : سقّنى * من خندريس حناكها أو حاسها « 1 » حاسم ( با سين بىنقطه ) . جايگاهى در بيابان است . حازمى آن را از صاحب كتاب العين چنين آورده است . حاصورا : در كتاب عمرانى با صاد بىنقطه و الف كوتاه پايانين آمده . گويد نام جايگاهى است . ابن قطاع آن را با ضاد نقطه‌دار بىالف پايانين آورده است و گويد نام آبى است . من نمىدانم اين دو واژه نام دو جا است يا يكى تصحيف ديگرى است . حاضر [ ض ] با ضاد نقطه‌دار : شنزارى در « دهناء » است . ريشهء حاضر به معنى شهر نشين در برابر « بادى » به معنى باديه نشين است . نيز حاضر به معنى شاخهء بزرگ از قبيله است چنان كه گويند « حاضر طي » و آن در معنى جمع است چنان كه سامر به معنى سمّار - شب نشينان و « حاج » به معنى « حاجيان » آمده است . حسّان چنين مىسرايد : لنا حاضر فعم و ناد ، كأنّه * قطين الاله عزّة و تكرّما « 2 » [ 185 ] حاضر در يك مكان به معنى ساكن در آنجا و « حاضر على الماء » به معنى ساكن در آبشخور است . در « فتوح » بلاذرى است كه در نزديكى حلب جائى است كه آن را « حاضر حلب » خوانند كه گروهى از عربان تنوخ و جز ايشان در آنجا مىزيند . بو عبيده پس از گشوده شدن قنسرين بدانجا شد و با مردم آنجا برگزيت آشتى كرد . سپس ايشان اسلام آوردند و گروه او و فرزندانشان تا اندكى پس از مرگ هارون الرشيد آنجا ماندند . سپس مردم شهر حاضر با مردم شهر حلب جنگيدند و مىخواستند آنان را از آنجا برانند . پس هاشميان حلب به قبيله‌هاى عرب نامه نوشته و كمك خواستند و آنان به كمك هاشميان آمدند ، پيش از همه عباس پسر زفر هلالى به فرياد ايشان رسيد و چون مردم حاضر توان ايستادگى نداشتند ايشان را از حاضر براندند و آن را ويران كردند . و اين در سالهاى آشوب امين پسر هارون الرشيد مىبود . پس مردم آن به قنسرين رفتند و ساكنان قنسرين با خوراك و پوشاك از ايشان پذيرائى كردند . ليكن چون ايشان به قنسرين در آمدند به خيال سرورى و چيرگى بر آن افتادند ولى مردم ايشان را از آنجا راندند و آنها در شهرها پراكنده شدند . بلاذرى گويد : گروهى از ايشان در تكريت هستند و من ايشان را ديدم . گروهى ديگر از ايشان به ارمنستان و كشورهاى دور دست ديگر شدند . پايان گفتار بلاذرى . آنچه را كه خود ما از حاضر حلب ديدم آن محله‌اى بزرگ مانند شهرى بيرون حلب است كه از ساختمانهاى آنجا تا ديوارهء شهر يك تير پرتاب فاصله در سمت باخترى قبله است و آن را « حاضر سليمانيه » نيز خوانند و من نسبت سليمانيه را نمىدانم از كجاست . بيشتر مردمان آنجا تركمانان عرب شده از فرزندان سربازان هستند . در آنجا مسجدى زيبا هست كه خطبه و نماز آدينه در آن برپا مىشود . بازارهاى بسيار دارد كه در آن همه چيز يافت شود . فرماندارى مستقل از حاضر قنسرين نيز دارد . احمد پسر يحيى پسر جابر ( بلاذرى ) گويد : « حاضر قنسرين » از همان آغاز كه قبيلهء تنوخ به شام فرود آمدند و هنوز در چادر موئين زندگى مىكردند از آن ايشان بود و اندك اندك به ساختن خانه‌ها پرداختند و به هنگامى كه بو عبيده قنسرين را بگشود مردم « حاضر قنسرين » را به اسلام خواند . پس برخى از ايشان اسلام آورده و برخى ديگر بر مسيحيت ماندند و بو عبيده بر ايشان باگزيت آشتى نمود و بيشتر آنان كه بر مسيحيت پافشارى كردند قبيلهء بنى صليح پسر حلوان پسر عوان پسر حاف پسر قضاعه بودند . گروهى از اين مردم « حاضر » در دوران خلافت مهدى مسلمانى گزيدند . پس « حضرت قنسرين » را به نام ايشان ثبت كرد . عكرشه عبسى در عزاى فرزندان خود چنين مىسرايد : [ 186 ] سقى اللّه أجداثا ورائى تركتها * بحاضر قنّسرين ، من سبل القطر

--> ( 1 ) . روزگار خوشگذرانى در معر و در دو سوى « هرماس » نيكو بود . در آن روزگار به دوستم مىگفتم از شراب « حناك » و « حاس » برايم بياور . اين شعر در چ ع ج 2 . ص 345 : 23 و چ ع 4 ص 396 : 3 نيز ديده مىشود . ( 2 ) . گروهى خروشان داريم و باشگاهى همچون باشگاه خدا پرستان محترم .